تبليغاتX
افلاطون قرن21
خود را بشناس





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:46 توسط ..:: ایلیا ::..

faramosh shodam na khodam ham midonam



لينك ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:32 توسط ..:: ایلیا ::..

معذرت می خواهم که که اینقدر دیر به دیر می اپم .

دخترک به دیدارم امد .(همان که مرا به ان دهکده ی غم زده نزدیک می کرد )

و گفت حالا وقتش رسیده که تمام انچه را که دیدی بنویسی .

پس من هم برایتان می نویسم .

مثل این است که شب نمناک است .

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمگین است .

پی نوشت: با تشکر از دوست عزیزم همکلاسی 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:57 توسط ..:: ایلیا ::..

می خواهم دست بر گریبات دنیا بکشم

باز گو کنم برایش

 هست هایی را که نیست کرد

و بودن هایی را که نبودن

 امروز را به سفر برد ودیروز را راه اورد کرد

و اکنون زمان را در تاریخ معنی می کنم

و ای کاش می شد تاریخ را با تمام انچه به همراه داشت تعریف کرد

پی نوشت ۱ـایلیا امد تا از زبون یه کتاب حرف بزنه کتابی که زندگیشو عوض

پی نوشت ۲ـایلیا افلاطون رو دوست داشت چون خیلی چیزا بهش یاد داده بود پس گفت با اسم اون شروع می کنم و همین کار رو هم کرد

پی نوشت ۳ـپس امد تا رسالت افلاطون رو بیان کنه اره پسر سقراطی رو که ۳ـ۲۲ قرن بعد از اونا امد تا ناگفته هارو بگه

 

  




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:39 توسط ..:: ایلیا ::..


شهر مملو بود از مردمي كه بين هيا هوي ماشين ها گم شده بودند
بدون اينكه فرصت پيدا كنن تا از مدرنيته چيزي بدونن بخشي از اون بودن
دختري كه دوان دوان از باجه ي تلفن عبور كرد
مي خواست از اين فضا دور شود
اما راه فراري نبود مگر يك روزنه در ذهنش
هيچ چيز جور در نمي امد
تصوري كه اون از اين دنيا داشت به كلي متفاوت بود
ابهام
مي خواست برزخي را كه دانته ازش حرف مي زد حس كنه
ديگه نمي خواست بنويسه
ديگه نمي خواست خواب ببينه
نمي خواست پاي صحبت قلمش بشينه
گمشده ي من كجاست
كجا جاش گذاشتم
شايد اينم از او دسته معماهاست
كه جوابش جلو چشمات وخودت نمي خواي ببينش
ببينش خواهش مي كنم
شهر مملو بود ودختركي دوان



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 15:53 توسط ..:: ایلیا ::..


بوي خون مي ايد
داغ دل تازه شده
مردي فرياد بر مي اورد
دردي با استخوانش
در اميخته
رويايي دارد
ما
اري اين مرد
قلم من است
باشد
فراموشش نمي كنم ……
اصلي را كه زاده ي تو بود
هنوز بوي خون مي ايد
اما اين بار اين منم كه دارم خون گزيه مي كنم
مرد خاموش است
و من مي خواهم در رويا هايم غرقه شوم
.............................
مي گفت در اين دنيا رب النوعي نيست!
رب ما همان كسي كه انروز لابه لا ذات گمشده يمان يافتيمش
فكر كردي ابديت كجاست
پشت پستوي ذهن يك ديو
يا در دستان سيمرغ ؟
ابديت در وجود توست
مانند تار و پود با هم رشته ايد
شايد راست مي گفت
حتما راست مي گفت
اخر او قلم است قلم ها كه دروغ نمي گويند
هوا هنوز سرد است



لينك ثابت نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 17:48 توسط ..:: ایلیا ::..


امشب هوا خيلي سرد است
پايان شبيه سازي را به خاطر اوردم
خود به خود اشك مي ريزم
قلمم مي خواهد خداحافظي كند از هرچه كه انها را اصل مي ناميد
گويي اصل خويش رابه همين تازگي ان هم در ميان شب بو ها يافته مي خواهد براي هميشه از او بگويد
اما اين اصل برايم نا اشناست
نمي شناسمش
قلم مهربان من
نمي توانم دريابمت
ما كه خوب فراموش مي كرديم
پس فراموشش مي كنيم
نه
اصلا اين اصل را مي بريم
ودر كوزه اي مي اندازيم كه مي خوا ستيم جنگ را………
خوب يادت مانده
همان كوزه اي كه به رب النوع صلح سپرديمش
اين بار به حرم نفس گرم او
ان را به باد صبا مي سپاريم وبه سوي ابديت مي فرستيمش
مي داني كه از تكرار متنفرم
انزجار انزجار
مي خواهم ليببرالي فرياد بزنم
كه هيچ جاي دنيا تجربه اش نكرده باشد
زيرا كه سالهاست در اين قفس سربي به انتظار زمستاني كه هرگز خيال امدن نداشت ايستادم
مي دانم كه هنوزتلخي ان پايان را فراموش نكردي



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:27 توسط ..:: ایلیا ::..


دنيا داغ است وروح ما شبنم
سالهاست كه تك تك اين كلمات به تفكرات نقره اندودم رخنه كردند
ما يعني من وتفكراتم با عبور زمان از پس پرده ي تئاتري كه زندگي نام داشت انها اصلي ناميديم
اصلي كه شايد بازيگران را براي ادامه مصطربتر مي كرد
اينك من ماندم و تفكراتي زنگ زده
دست اخر يافتم secret ي را كه در عمق اين واژه ها پنهان شده بود
شبنم و داغي…… تضادي كه گويي در ابتداي خلقت با اندو در اميخته
دنيا و روح …… بيشتر ما ادما معتقديم كه در اين دنيا هيچ روحي وجود ندارد
ومطمئنا در كنار هيچ گرمايي شبنمي نخواهيم يافت
اما در امتداد هوا و گرما شبنمي را خواهيم ديد كه انعكاس نور مهتاب در چهره ي مهربانش ما را به تحسين طبيعت وا مي دارد
ودر امتداد دنيا روح را مي بينيم
اما يك سئوال طبيعت نيز روح ما را تحسين خواهد كرد ؟



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 20:46 توسط ..:: ایلیا ::..

I AM HANGINIG



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 18:14 توسط ..:: ایلیا ::..

F@!LD



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:55 توسط ..:: ایلیا ::..